پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡پرنیا این دفعه با هندونه♡♡♡

امروز جمعه 20مرداد1391قرار شد پرنیا کوچولو رو داخل هندونه بذاریم که بابایی با کلی تلاش با زبون روزه هندونه رو خالی کرد اول که گذاشتیمت داخل هندونه ترسیدی و شروع کردی گریه کنی اما بعدش آروم شدی و من وبابایی با آتلیه ای که درست کردیم چند تا عکس ازت گرفتیم که بد نشد اما به دلم نچسبید آخه تو اصلا به دوربین نگاه نمی کردی و همه ی حواست به هندونه بود. فردا صبحش رفتیم خونه ی مامان جون و بازم یه چندتا عکس ازت گرفتم بازم به دلم ننشست ..چند روز پیش دای جان محسن برات یه هندونه ی بزرگ گرفت الان هم گذاشتم داخل یخچال اگه حالشو پیدا کردم می ذارمت داخلش و ازت عکس می گیرم ... نمی دونم چرا ایندفعه یکم عکسهات تار شدن . حالا با هم دیگه عکسای پرنیا ...
29 آبان 1392

هفت ماهگی جوجوی مامی وبابا

  سلام عزیزترینم داشتم اولین عکسات رو نگاه می کردم...باورم نمی شه اینهمه وقت گذشته وتو اینهمه بزرگ شدی و داری تند تند رشد می کنی ،احساس خیلی عجیبی بهم دست داد...نمی تونم به خاطر بیارم که تو یه ذره هم منو اذیت کرده باشی،همش عشق ودوست داشتنه که تو ذهنمه....البته من هم حسابی باهات راه میام. اینقدر با عشق به من نگاه میکنی که دلم می لرزه.باور کن تا به حال هیچکس این همه عمیق تو چشمام نگاه نکرده ،همش نگاهت به منه که ازت دور نشم وبه هر طرفی می رم شروع می کنی دنبالم بیای همش با نگاهت داری منو تعقیب می کنی وتو هر کلامت داری منو صدا می کنی ومن منتظرم تا بیدار بشی...مقتی بیداری همش بوت می کنم ووقتی تو آغوشمی می فشارمت....خی...
29 آبان 1392

♡♡♡رمضان ماه مهمانی خدا♡♡♡

♥مژده ای منتظران ماه خدا آمده است ماه شبهای مناجات و دعا آمده است ماه ئلداگی بنده به معبود رسید بر سر سفره ی شاهانه گدا آمده است ♥ سلام خانمم عزیزکم امسال سال اولیه که ماه رمضان در کنار من وبابایی هستی قر بونت برم اینجا هم سر سفره افطاره که مث همیشه می خوای شیطونی کنی ...
29 آبان 1392

♡♡♡اولین گردش در ماه رمضان♡♡♡

جمعه 1391.5.13 بود که با مان جون و آقا جون ودایی ها و زن دایی ها رفتیم پارک کوهستان برا افطار اولین باری بود که با پرنیا دست جمعی می رفتیم پارک خیلی خوش گذشت نزدیکای شب که کمی باد گرفت پرنیا کوچولو سوئیشرتش رو پوشید تا سردش نشه .سر سفره که خوابیده بودی یه دفعه چرخیدی و سرت خورد به سنگ و شروع کردیبه گریه کردن الهی فدات شم با اون اشکای نازت.همون شب هم تولد امام حسن مجتبی بود که توی پارک جشن گرفته بودندکه یه سوال پرسیدند ودایی احسان به نام هممون جواب رو نوشت و داد و بابایی توی قرعه کشی برنده شد و جایزش هم یه کتاب قصه و نقاشی و پازل وسی دی کارتون بود عجب شانسی داره بابایی یه بار دیگه هم توی قرعه کشی کیش یه توستر برنده شد تازه ه ه همون موقع که ...
29 آبان 1392

♡♡♡چشیدن طعم اولین سوپ♡♡♡

امروز چهارشنبه 1391.5.11 اولین باری هست که می خوام برا عسلم سوپ درست کنم... داخل سوپت سبزی سوپی، برنج ،هویج،قلم،کدو ریختم با کمی روغن زیتون... ساعت 1 ظهر بود برات پختم تا بعد از ظهر بهت بدم ...طعمش رو دوست داشتی بهتر از حریره می خوردی  ...
29 آبان 1392

♡♡♡سومین سالگرد ازدواج مامی و بابایی♡♡♡

امروز سالگرد ازدواج من وبابا مجتبی هستش پارسال این موقع تو دل مامانی بودی عسیسم وامسال تو بغلم..... کادوی مامانی به بابایی حدس بزن چی بود اگه گفتی ..... البته وقتی ای کادو رو به بابایی دادم گفت این کادو رو من بهت دادم ... حالا دیدی کادوم چی بود و چقدر نازه دلت آب... ...
29 آبان 1392

♡♡♡6ماهگی عسل خانم و شروع غذای کمکی♡♡♡

هووووووووووووووووررررررررررررررررا پرنیای من 6ماهه شد سلام پرنیا جونم   ماهگیت مبارک عسلکم امروز روز قشنگیه چون ٦ ماه دیگه یک سالت می شه. ٦ماه پیش یه همچین روزی بود که برای اولین بار توآغوشم بودی. بوت می کردم و می دونستم همه ی دنیای کوچیکت من هستم وحالا می بینم که تو با تموم کوچیکیت همه ی دنیای من هستی بالاخره این روزهای دوست داشتنی رسیدوتو می تونی غذا خوردن رو شروع کنی نمی دونی چقدر ای لحظات رو دوست دارم دیروز کل آشپز خونه رو بهم ریختم تا برات یه فرنی برنج درست کنم وقتی برا اولین بار بهت غذا دادم قیافه ات دوستداشتنی ودیدنی بود به نظر می اومد طعمش رو دوست نداری نمی د...
29 آبان 1392